تبليغاتX
راهی
یادداشت های یک روزنامه نگار مهندس راه
حسرت بوسیدنت روی دلم ماند...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:19  توسط رضا نادم  | 

دیروز رفتم نماشگاه کتاب

غرفه یکی از دوستان مهمان بودیم مثلا! رگ غیرتمان شلنگ شد و بلند شدیم و مثل اسب کتاب فروختیم. تازه فهمیدم این ملت تشنه کتاب خوبند. کار جالبی بود. بسی ذوقمرگ شدیم. با خودم قرار گذاشتم تا سال دیگر همین موقع یک کتاب چاپ کنم و لااقل پانصدتایش را همینطوری در نمایشگاه بفروشم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:45  توسط رضا نادم  | 

این آشپزی هم چه کار طاقت فرسایی‌ست! امشب آمدم این لوبیای کنسروی را مثل غذاهای مامان‌پخت لعابدارش کنم، حواسم گرم کار شد.

بفرمایید بلال!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:10  توسط رضا نادم  | 

به راه افتاد در ساعت پنج بعد از ظهر یک روز معمولی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:55  توسط رضا نادم  |