ناشناسی پیش می راند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق جق جقجقه قانون...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحت است
....
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملی است
و در میان سایه های سبک بار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و به غرور ششصد و هفتاد و هشت بار
به دیوار مستراح های عمومی بنویسم:
"خط نوشتم که خر کند خنده!"
در طو ل تاریخ بشری یکی از جالبترین تفریحات انسانهای اولیه باخبر شدن از مسائل شخصی و خصوصی دیگران بوده است. پارینه شناسان انگیزه اصلی از حفر غارهای اولیه و همچنین اختراع سوراخ کلید را همین امر دانسته اند. بعدها کشیش ها با ابداع مراسم اعتراف گامهای نوینی در این عرصه برداشتند و اخیرا بازیهایی نظیر یلدا به همین منظور طراحی شدند. به ان ترتیب که هر کس در پنج پاراگراف بزرگترین و مهمترین سوتی های زندگی خود را نقل کرده و افشای آنها آبروی خود را شستشو داده و بر طناب پهن می کند! حقیر نیز که توسط بانو ناتور دشت به این بازی دعوت شده ام از آنجا که قرار است ایشان در آینده نزدیک یکی دوگام موثر و سرنوشت ساز در زندگی ام بردارند بدینوسیله بخشی از مهمترین خصوصیات و خاطراتم را ملی اعلام می کنم!
1- خواب
اولین چیزی که تمام دوستان جزء خصوصیات ویژه من به حساب می آورند توانایی خارق العاده ام در خوابیدن است. جهت اطلاع من می توانم در هر سه حالت سرپا، نشسته و درازکش به راحتی و در کسری از ثانیه بخوابم! مثلا مواقعی که با بهروز به قصد رشت سوار اتوبوس می شویم دقیقا از خود ترمینال آرژانتین تا رشت را در خواب هستم. یکبار هم که منزل دوستی مهمان بودیم در اتاقی خواب بودم که گویا صاحبخانه یک بنده خدایی را برای کارهای برق آورده بودند و ایشان به مدت نیم ساعت بالای سر من با "دریل" لوستر دیواری نصب کرده بود و من همچنان خوابیده بودم! گویا موقع رفتن کلی برای من هم سلام رسانده بود! ناگفته نماند که رکورد من در این زمینه 19 ساعت خواب مداوم در اتوبوس تهران-زاهدان در سال 81 به تبت رسیده است.
2- حیای کودکی
در دوران کودکی اینجانب بسیار جنجال تشریف داشتم و یکی از موضوعاتی که بنده روی آن بشدت حساسیت داشتم این بود که ابدا کسی به جز خودم مجاز نبود در صندلی جلوی ماشینمان بنشیند! وقتی دو ساله بودم و خانواده پدربزرگم هنوز در روستا زندگی می کردند، در یک روز سرد و برفی، پدر سر راه خانه پدر بزرگ، همسایه شان را که یک پیت نفت هم همراه داشت سوار ماشین کرد. خلاصه کلام اینکه من آنقدر داد زدم و جیغ کشیدم و روضه خواندم که طبق شنیده ها طفلکی با التماس و تمنا از ماشین پیاده شد و بقیه راه را پیاده رفت!
3- استرس کنکور
یکی از بزرگترین تفریحات من در دوران نوجوانی و خلوت تنهایی خودم جستجو و کاوش در درون بینی ام بود! سر جلسه مرحله دوم کنکور لیسانس بود و تا زمانی که به شروع امتحان باقی مانده بود، کمی یاد دوران نوجوانی کردم و چشمتان روز بد نبند که دیدم از دماغم خون آمده. تا اینجای قضیه مشکل بزرگی نبود و با دستمال حل میشد. فقط مساله اساسی این بود که اولین بار خون را روی پاسخ نامه دیدم! و چون فکر میکردم حتما الان پاسخنامه ام را کامپیوتر تصحیح نمی کند، نیم ساعت اول امتحان را با پاک کن و آب دهان مشغول تمیز کردن برگه ام بودم!
4- متلک؛ یکبار برای همیشه
در دوران دبیرستان دوستی داشتم به نام میثم خ که از خدایگان دختربازی به حساب می آمد. قرار بود یک روز میثم من را که به شدت در این زمینه بی استعداد به حساب می آمدم با خودش جهت گذراندن دوره کارآموزی ببرد. سر ظهر بود و پارک شهر خیلی خلوت. من هم تمام حواسم به حرکات میثم بود که مبادا نکته ای را از دست بدهم. استاد دستور داد که از کارهای ساده شروع کنم و از یک خانمی ساعت بپرسم. تازه جلو رفته بودم که شنیدم چند تا پسر قلچماق با داد و فریاد به من نزدیک می شوند! تمام تنم عرق کرده بود و مانده بودم که چه کنم. از طرفی فرار هم کار را بدتر میکرد چون نه تنها شانسی نداشتم بلکه باعث میشد عصبانی تر هم بشوند. یکهو دیدم یک آقای هیکلی کچل با یک صدای خفن از دور من را صدا کرد و گفت مخلصیم آقای نادم! نزدیک که شد دیدم فرشته نجات من محسن پسر دبیر عربی و دانش آموز خصوصی باباست. با اینکه دوست داشتم زمین دهن باز کند و من را فرو ببرد ولی از اینکه می توانستم با تمام اعضای بدنم به طور کامل آنجا را ترک کنم کلی ذوق کردم!
دست برقضا دو سال بعد محسن خودکشی و فوت کرد. اعتراف می کنم با تمام ناراحتی که بخاطر از دست رفتنش داشتم اما ته قلبم با بدجنسی خوشحال بودم که دیگر شاهدی برای اولین و آخرین متلک گویی من در خیابان وجود ندارد!
5- این صداقت من خودم را کشته است!
سال 84 بود و یک سالی بود که وبلاگ دهل را راه انداخته بودیم. پنج شش ماه بعد یکی از دوستان زحمت کشید و با کلی خواهش و تمنا برایمان قالب ساخت. من هم روحم خبر نداشت که درواقع قالب را از جایی بلند کرده و از یک وبلاگ دیگر برداشته! یک روز داشتم وبگردی می کردم که ناگهان به وبلاگ مهرواژ برخوردم. مثل سیبی بود که از وسط نصف شده باشد! قالب به جز عکس خودمان در بالای لوگو عینا مثل مال ما بود! من هم که دچار ذوق زدگی مفرط شده بودم، در حماقت محض رفتم برایش کامنت گذاشتم که چه جالب! قالب وبلاگ شما چقدر شبیه مال ماست! ایشون هم اومد و وبلاگ ما رو دید و کلی داد و فریاد کرد که این رو از کجا آوردید؟! یادش بخیر طفلکی دوست قالب ساز ما تا ماهها متعجب بود که بین اینهمه وبلاگ چطور طرف اومده و وبلاگ ما رو پیدا کرده!
خوب حالا به رسم بدجنسی من هم پنج تن از دوستان رو که تا این لحظه اقدام به خودزنی و افشای اسرار شخصی نکرده اند و به شدت مایلم که اینکار رو بکنند، به ترتیب الفبا به انجام بازی دعوت می کنم. باشد که رستگار شوند!
بی بی گل، علی، فاطمه، ابراهیم نبوی و هاله