تبليغاتX
راهی
یادداشت های یک روزنامه نگار مهندس راه

1. در خاطرات يك پزشك امدادگر زلزله بم داستان جالبي خواندم. مي گفت كه در هنگام جستجوي آوارها به پيرمردي برخورد كرده كه به شدت براي دختر جوان و زير آوار مانده‌اش بي‌تابي مي كرد. پيرمرد در همان حال با ناله و زاري از زيبايي و استعداد و سخت‌كوشي دخترش مي‌گفت و اينكه دخترش مثل بسياري دفعات ديگر وقتي كه خانواده به ميهماني رفته بودند، تنها در منزل مانده و مشغول درس خواندن شده بود. آنروز هم همه به خانه دايي در جيرفت رفته بودند كه زلزله آمد و دخترك در زير آوار جان سپرد. پس از مدتي با كمك سگهاي جسدياب پيكر بيجان دخترك را عريان از زير خشت و اجر و سيمان بيرون كشيدند و ديگر پيرمرد بود كه چون ابر بهار اشك ميريخت و بر سروصورت چنگ مي‌زد و ناله مي‌كرد. اما سگها همچنان پارس مي كردند و وقتي از پيرمرد پرسيدند كه آيا احيانا فرد ديگري هم در خانه بوده، با قاطعيت جواب ميداد كه دخترم تنها و  مشغول درس خواندن بوده است.

سگها همچنان پارس كردند و گروه امداد دقايقي بعد جسد پسركي را در نزديكي دختر پيدا كردند... ديگر پيرمرد بود و فحش و دشنام و آجرپاره‌هايي كه با نفرت به سمت دختر پرتاب مي‌شدند....

 

2. اين روزها در ميهماني‌هاي رشت همه‌جا صحبت از دو جوانيست كه به تازگي جان باخته‌اند. پسر يكي از معلمين پرسابقه و تنها دختر يكي از محترم‌ترين پيشكسوتان اساتيد دانشگاهي گيلان در خانه دانشجويي پسر در تبريز براثر گازگرفتگي جان باختند. اجساد اين دو جوان كه هردو دانشجويان پزشكي بودند، پس از چندين روز درحالت كبود شده، پيدا شد. والدين در جمعهاي خانوادگي با احتياط اين خاطره را نقل مي‌كنند و هدف از سفر دختر را كه در تهران دانشجو بوده، انجام يك پروژه دانشجويي تعريف مي‌كنند. به هر حال شايد اينگونه راحت‌تر برايشان افسوس مي‌خورند. خيلي دوست دارم بدانم خانوادها‌شان (با شناختي كه دورادور از ايشان دارم) با اين مساله چطور كنار آمده‌اند و الان باهم چه برخوردي دارند؟ آيا براي اين عشق قداستي قائلند و يا هر روز از فرزند مرحوم يكديگر به‌عنوان سبب مرگ جگرگوشه‌شان ياد مي‌كنند.

 

3. تا حالا به اين قضيه فكر كرده‌ايد كه اگر اتفاقي بيفتد و عزيزتان را از دست بدهيد، بعد بفهميد كه آن فرد وقت مرگ در حال خيانت به شما بوده، چه مي‌كنيد؟ تصور كنيد همسرتان يا دوست دخترتان يا دوست پسرتان در يك تصادف رانندگي به همراه يك غريبه (يا بدتر از آن يك آشنا) جان سپرده باشد. يا اتفاقي بيفتد و جسدش را در كنار فردي پيدا كنيد كه اسم اين باهم‌بودن، خيانت باشد.... بدتر آنكه ديگر فرصتي براي هيچ توضيحي نيست. او رفته و غم بزرگ و كمرشكن از دست دادن كسي كه بشدت دوستش داشته‌ايد برايتان مانده (كه اگر اينگونه نبود عزيزتان نمي‌بود و يا آنقدر مهم نبود) و يك علامت سوال بزرگ كه برايتان به يادگار گذاشته. فكر مي‌كنيد چطور با قضيه كنار مي‌آييد؟ چه مي‌كنيد تا دلتان آرام بگيرد؟...

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 0:45 | لینک  | 

یاد روزهای برفی

خاطرات کودکی

و نگاه نگران به پنجره

هزار و سیصد و شصت بار

"مامان فردا به نظرت تعطیل میشه؟!"

.....

پیر شدیم رفت!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 18:58 | لینک  |