حسرت

حسرت بوسیدنت روی دلم ماند...

نمایشگاه

دیروز رفتم نماشگاه کتاب

غرفه یکی از دوستان مهمان بودیم مثلا! رگ غیرتمان شلنگ شد و بلند شدیم و مثل اسب کتاب فروختیم. تازه فهمیدم این ملت تشنه کتاب خوبند. کار جالبی بود. بسی ذوقمرگ شدیم. با خودم قرار گذاشتم تا سال دیگر همین موقع یک کتاب چاپ کنم و لااقل پانصدتایش را همینطوری در نمایشگاه بفروشم!

شام

این آشپزی هم چه کار طاقت فرسایی‌ست! امشب آمدم این لوبیای کنسروی را مثل غذاهای مامان‌پخت لعابدارش کنم، حواسم گرم کار شد.

بفرمایید بلال!

قدم اول...

به راه افتاد در ساعت پنج بعد از ظهر یک روز معمولی