برای اوریانا فالاچی
"زن بودن خیلی قشنگه ! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد ! یه جنگ که پایون نداره ! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری ! اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه می شه مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد !
خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد ، اون روز یه قدرت بروز یه قدرت با شکوه متولد شد که بهش نافرمانی می گن!"
"در ویتنام جنگ بود، آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا می فتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگها گوش ها را پر کرد....
قلبها سوراخ شد و در یک آن ضجه کودکان بی سرپرست و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود.
و من به این فکر می کردم که در طرف دیگر دنیا بحث بر سر این است که آیا می توان قلب بیماری را که فقط تا ده دقیقه از زندگی اش باقی است، به جای قلب بیمار دیگری گذاشت تا شفا یابد؟ در حالی که اینجا هیچ کس از خودش نمی پرسد که آیا صحیح است جان یک عده انسان پاک و سالم را بگیرندو....؟"
"دلیلی برای دروغ گفتن نیست. من نیز مانند بسیاری از همجنسانم حقیقت را انکار نمی کنم. آنچه از زبان قهرمان این داستان نگاشتم، ماجراییست که در زمانی نه چندان دور برای خودم اتفاق افتاده..."
اینها و دهها جمله دیگر در ذهنم تصاویری می سازد که همه را از فالاچی به خاطر دارم. یادم می آید کوچک که بودیم همه آمال و آرزویمان این بود که روزی برای خودمان اوریانایی بشویم و به این سو و آن سو سفر کنیم و حقایق را بنویسیم. بزرگتر که شدیم تازه یادمان آمد که برای دوست داشتنمان دلیلی پیدا کنیم. "یک مرد" را خواندیم، با "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" زندگی کردیم و عاشق "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" شدیم!
خیلی از ما بینش سیاسی مان را تکه تکه از لابلای صفحات "گفتگوهای تاریخی" بدست آوردیم و واقع بینانه از دریچه نگاه او به جنگ -این واقعیت پلید- نگریستیم. دیکتاتورهای واقعی جهان را از سوالات هوشمندانه او شناختیم و آشنا شدیم با عمق شخصیت آنانی که در آنسوی دنیا که نه، همین نزدیکی ها با یکدیگر می جنگند بی آنکه تقصیری به گردن هیچکدامشان باشد، آدمهایی که می توانستند دوست یکدیگر باشند و برادر هم...
خبر را یکی از دوستان داد...
اوریانا فالاچی خبرنگار و نویسنده محبوب من و بسیاری از هم نسلی های من در سن 76 سالگی درگذشت... امیدوارم دوستان در سایه سه کتاب اخیرش خبر مرگش و سوابق اش را بایکوت خبری نفرمایند و حق مطلب را به جای آورند. حداکثر بگذارند به حساب عقاید شخصی و انتقادات فردی اش که به رادیکالیسم اسلامی داشته. همانطور که از پاپ ژان پل دوم نیز انتقاد کرده بود.
دوستان عزیز حتما به خاطر دارند که فالاچی از اولین خبرنگارانی بود که با جسارت مثال زدنی در آن برهه زمانی خاص (مهر 58) به ایران آمد و گفتگوهایی با سران ایران انجام داد که در شناساندن ایران جدید به جهانیان لااقل برای ما کم مثبت نبود! (نگاه کنید به مقدمه مصاحبه او با امام و بازرگان)
فالاچی را دوست داشتم چون حقیقت را دوست داشتم،
عاشق قلمش بودم چون برای آزادی حرکت می کرد
و شهامت را دوست دارم چون "اوریانا فالاچی" را دوست دارم!
به قول خودش: "زندگی ارزش درد کشیدن را دارد. حتی اگر به قیمت عذاب کشیدن و مردن تمام شود!"
روحش شاد