چند روزی نبودم. دو سه روزی در خاش و دیروز را هم در شهرکرد دنبال لقمه ای نان بودم!

خاش که بودم "عقاید یک دلقک" را خواندم. سرشار از جزئیات است لامصب. البته فکر می کنم آخرش را می توانست بهتر تمام کند.

رمان خیلی اذیتم کرد. کاملا درگیر فضایش شدم و متاسفانه می توانم درک کنم که بشدت دردناک است حال مردی که زنش در کنار دیگری باشد. هرچند که خیلی ها آن را "دیگری" و این را "زن" ندانند.

فکر می کنم که یک لحظه هم برای تعریف هرکدام کافی باشد...