تو کار این دنیا موندم. خیلی وقتها وقتی بهش فکر میکنم دچار احساس خنگی مفرط میشم.

یه مدت که حوصله هیچ کس و هیچ جیز رو نداری. همه آدمها به نظرت بیخود و مسخره میان. وقتی که فکر میکنی چیزهایی که میتونستن تورو خوشحال کنن و از یکنواختی زندگی درت بیارن ته کشیدن. وقتی روابط انسانی به نظرت حول مسخره ترین مسائل شکل گرفته و آدمها از همدیگه  دم دست ترین توقعات روتو روابطشون دارن. یهو یک نفر از یک جای مبهم با یک بغل صمیمیت میاد و تو یک لحظه همه چیز رو تغییر میده. فکر میکنی آدمی اومده که قابلیت فرق داشتن با همه رو داره. همین لحظه است که فکر می کنی آرامشی تو رابطه ات پیدا کردی که انگار سالهاست ازش دوری.

از ون طرف یه وقتی که خیال میکنی همه چیز روبه راهه و داره مسیر طبیعی خودش رو طی می کنه. وقتی که تصورت اینه که دیگه اوضاع بهتر از این نمیشه، یهو یه نفر میاد و گند میزنه به همه خوشحالی و سرخوشی و لحظه های قشنگت و یک دفعه احساس می کنی تموم اون چیزهایی که تو ذهن بوده یک سری تصورات پوشالی و موهومه که البته گناهش گردن همون ذهن خلاق خودته!

 

پی نوشت: نمیدونم این فکر احمقانه از کی در من شکل گرفت که احساس یک چیز دو طرفه ست!