ما که فعلا رسیدیم رشت...
1- دکتر شریعتی تعریف میکند که روزگاری رفیقی داشتیم که به رغم سطح معلومات بالا زیاد مشتاق معاشرت با او نبودیم. روزی از ما پرسید که چرا بیشتر به دیدن من نمیآیید و ما غرق در فضای نوجوانی به او گفتیم: به سه دلیل؛ تو سیگار میکشی، کچلی، و سوم آنکه زن داری! و بعد نقل میکرد حالا بعد از سی سال میبینم که خودم هم سیگار میکشم، هم کچلم و هم ازدواج کردهام!
2- تا جایی که یادم مانده همیشه از افرادی که وسط خنده دیگران، با قیافه اخمالو و جدی، سیخ مینشستند و احتمالا در ذهنشان به ما و آنچه بدان میخندیدیم پوزخند میزدند بدم میآمد.
3- دبروز که توی اتوبوس بودم، شاگرد راننده در خلاء عمیق نبود فیلم هندی، فیلمی از یک جنایتکار 80 سانتیمتری و ماجراهای اشتباه گرفتنش با یک نوزاد گذاشت. دور و برم کلی از دختر و پسرها –با رعایت فواصل شرعی- ریسه میرفتند و کف اتوبوس ولو میشدند و من همینطور عین ابلهها نگاه میکردم. جدا به نظرم در حد نمایشهای گروه سنی الف بود!
4- اما محال است بتوانید تصور کنید پیادهروی در هوای مرطوب و نمناک رشت در این روزها چه حس فوقالعادهای دارد! و من چقدر سرمستم از این خوشبختی کوچک...
5- یک بار نفس کشیدن در این هوا میارزد به 10 روز اضافهخدمت. ها؟ دلتان سوخت؟!
6- شنبه ساعت 11 شب بلیط برگشت دارم و باید صبح یکشنبه پادگان باشم. با توجه به ترافیک احتمالا دهشتناک گمانهزنیهای اولیه حاکی از آن است که "نمیرسی!"
7- ما که فعلا رسیدیم رشت/ نشیمنگاه ناپایدار برگشت!