هرسال 5 آذر، راس ساعت 12:30 ظهر كه مامان زنگ مي‌زند و با آن صداي مهربانش مي گويد "رضا جان تولدت مبارك" انگار تمام دنيا را به من داده اند. وقتي كه آن جمله معروفش را مي‌شنوم كه "رضاي من! آرزوم اينه كه دلت هميشه خوش باشه و بدنت سلامت"  تمام موهاي بدنم سيخ مي‌شوند. بغض گلويم را مي‌گيرد و منتظرم كه زود خداحافظي ‌كنم و گوشه‌اي پناه بگيرم. چه حسيست اين دوست داشتن تمام ناشدني مادرانه كه با همه وجود خوبي‌هاي جهان را يكسره براي فرزندش مي‌خواهد و بس. و گاهي با خودم فكر مي‌كنم آيا بدون اين عشق مادرانه آنقدر پسر خوبي بوده‌ام كه در دلش بتواند به وجودم افتخار كند ؟!
اين روزها را خيلي دوست دارم. روزهاي تولدم را مي‌گويم. تك‌تك ثانيه‌هايش را. ساعتها مي‌نشينم و خاطراتي كه مرا به آن رسانده‌اند مرور مي‌كنم و لذت ميبرم؛ مي‌خندم؛ شاد مي‌شوم.... پنهان نمي‌كنم كه هميشه چند قطره اشكي هم نصيبم مي‌شود. روزهاي كودكي، كودكستان علي‌اصغر، دبستان شهيد حق‌ويردي، خورشت قيمه رشتي، مسجد بالامحله، كانون پرورش فكري، مدرسه نمونه، پيش‌حصار، گشت، دوم خرداد 76، دانشگاه  گيلان، انجمن علمي، حلقه سبز، جامعه اسلامي، سازمان دانشجويان عمران، هزار و يك همايش و سمينار و برنامه، فلكه گاز، ايسنا، بلوار گيلان، آنس، اهواز، تهران جنوب، سگال.... هركدام اين كلمات برايم يك دنيا ماجرا دارند. يك عمر زندگي و افكار و رفتار من مرهون و مديون همين كلمات و هزاران كلمه وعبارت و اسم مجاز و غيرمجاز ديگرند. خاطرات روزهاي خوب بيست‌و اندي سال. با يك دنيا آدم كه برايم عزيزند؛ تك‌تكشان. روز تولدم كه مي‌شود همه را بيشتر دوست دارم. حتي بدهايشان را (و غايب‌ها را كمي بيشتر). وامدار فردفردشان هستم. همانهايي كه به من چيز ياد داده‌اند، با من مهربان بوده‌اند، دوستم داشته‌اند، دستم را گرفته‌اند، بدخلقي‌هايم را تحمل كرده‌اند و كمكم كرده‌اند تا بزرگ شوم.
و فردا  به تنهايي 27 ساله مي‌شوم! 27 سال بين همه اين آدمها نفس كشيده‌ام، راه رفته‌ام و تلاش كرده‌ام. مگر مي‌توانم دوستشان نداشته باشم؟ اينها لحظه‌لحظه زندگي من هستند. بدون آنها هيچ تصويري وجود نداشت. اما هنوز هم وقت مي‌خواهم براي بهتر شدن. فرصت لازم دارم براي كامل شدن. براي بزرگ شدن. براي آن روزي كه بتوانم به‌اندازه كافي از خودم راضي باشم....
فقط مي‌ماند يك چيز! آي خداي خوبم! تو كه هميشه حداقل بيشتر از انتظار خودم كمكم كرده‌اي، تو كه هميشه بيشتر از حقم به‌من لطف داشته‌اي. براي روز تولدم مي‌توانم چيزي از تو بخواهم؛ نه؟! مي‌خواهم همين‌حالا قولي به‌من بدهي. مي‌خواهم قول بدهي نگذاري اين خوشبختي‌هاي كوچك روزي ته بكشند. نگذاري چرخ روزگار اين‌همه آدم دوست داشتني را يكي‌يكي از من جدا ‌كند. نگذاري اين روزهاي خوب تمام شوند. اين بودنها، اميدها و دوست‌داشتن‌ها....
فكر مي‌كني مي‌تواني؟