از دفتر خاطرات یک روبوت
چهارشنبه: صبح رفتم پادگان. کار زیاد بود. ساعت ۲ ناهار خوردم و رفتم شرکت. تا ۹ شب ماندم، رفتم خانه و ساعت ۱ صبح به سمت رشت حرکت کردم.
پنج شنبه: صبح امتحان نظام مهندسی داشتم. برگشتم ناهار خوشمزه مامان را خوردم با مقادیر زیادی سیر. تا عصر خوابیدم . شب رفتیم جلسه هماهنگی امتحان!
جمعه و شنبه: ساعت ۹صبح امتحان نظام مهندسی. سخت بود. آمدم خانه برای ناهار با سیر مقداری هم برنج خوردم! مسلما خوابیدم. عصر به بچه های رشت سر زدم. ساعت ۱۱ بلیط برگشت داشتم. صبح ساعت ۵ به منزل رسیدم و تا ۶ خوابیدم. از ۶:۴۵ پادگان بودم. ظهر رفتم شرکت. شب که به خانه رسیدم و در اوج گرسنگی با لباس نظامی روی کاناپه بیهوش میشدم ساعت یک ربع به یک بود!
یکشنبه: صبح از پادگان مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه. ظهر بچه ها را تعطیل کردم و بدون ناهار رفتم شرکت. پروژه قزوین را باید پس فردا تحویل بدهیم. تا ۷ آنجا بودم و بعد با موتور به این یکی شرکت آمدم. همین حالا کاری که باید صبح تحویل داده بشود تمام شد (به ساعت ارسال مطلب دقت بفرمایید!) و عازم خانه هستم تا یک مطلب برای بهروزی که تا صبح بیدار است بنویسم. جملات از این بهتر مرتب نمی شوند. همین دیگر. این بود زندگی!
تذکر: آقایان مدیرعاملهای محترم! آیا امکان دارد قبل از اینکه نزد کارفرما جوگیر شده و برای تحویل پروژه قول بدهید یک کمی هم با کسی که باید کار را انجام بدهد مشورت بفرمایید؟!